X
تبلیغات
رایتل

بهم زدم!

   وقتی به فائزه گفتم که تو وبلاگم یه بند از یه پستمُ بهش اختصاص دادم چشاش از شادی برق می‌زد. باور نمی‌کردم این‌قدر خوشحال بشه و وقتی ازم خواست تا بهش بدم تا بخونه نه می‌خواستم و نه حتی می‌تونستم مقاومت کنم. آدرس وبلاگم تو بروزرم وارد کردم و اولین پستی که به چشم می‌خورد همونی بود که دنبالش می‌گشتیم. همین که فائزه شروع کرد به خوندن، مهدیه و سحرم بهش اضافه شدن. داشتن می‌خوندن و من سعی می‌کردم به روی خودم نیارم. داشتم با خودم می‌جنگیدم تا چیزایی رو که نوشتم دوباره با خودم مرور نکنم. داشتم به این فکر می‌کردم چرا از این که خودم یا کس‌دیگه‌ای چیزیُ که نوشته‌امُ با صدای بلند بخونه یا حتی از این که تو حضورم خونده‌بشه بدم میاد که یهویی مهدیه با ترس و حتی درصدی شیطنت از من پرسید: شهاب کیه؟ :)))

   همین‌طوری که داشتم لبخند می‌زدم داشتم به این فکر می‌کردم چه‌جوری باید جواب این سوالُ به مهدیه بدم. جواب دادن به این سوال غالبا واسم سخت بود ولی توضیح دادنش به مهدیه خیلی سخت‌ترش می‌کرد. با یه خورده کلنجار رفتن بالاخره یه جمله سرهم کردم مبنی بر این که مردیه که تاثیر مهمی تو زندگیم داشت! مردم تا بگم! مهدیه پرسید یعنی دوست‌پسرته؟ راستش با این که می‌دونستم به این‌جا می‌رسه ولی خب بازم دوست‌نداشتم این‌جوری صریح پرسیده‌بشه. سرمُ تکون دادم که جواب صریحی به این سوال نداده‌باشم. فائزه وقتی دید خیلی خوشم نیومده واسه این که بحثُ یه خورده منحرف‌تر کنه پرسید همون پسر کچل سیبیلوئه که ورودی امساله؟ :))‌ شهابُ با محمدرضا اشتباه گرفته‌بود :)) در حین تصریح اختلاف اساسی بین محمدرضا و شهاب بودم که زهرا اومد!

   سحر مثل آدمایی که جن دیده‌باشن رفت بالا رو تختش. زهرا خیلی آروم وارد بحث شد و وقتی فهمید که داریم درمورد شهاب حرف می‌زنیم (!) (واقعا چرا؟) متین و موقر گفت که آره منم بهم زدم! من متعجب سرمُ آوردم بالا. زهرا حواسش نبود که من سعی کردم آروم باشم و به رو خودم نیارم. وقتی داشت به اختصار واسه بچه‌ها تشریح می‌کرد که چرا تموم‌کرده، من با خودم تکرار می‌کردم بهم زد، بهم زد، بهم زد! باورم نمی‌شد به همین سادکی تمام جیغایی که کشیده‌بودم بی‌اعتبار شده‌بودن. خودش تموم شده‌بود! دختری که تو بوق و کرنا کرده‌بود که می‌خواد با یه دختر ازدواج کنه حالا می‌گفت که بهم زده! با تمام وجود از خودم بدم اومد. از تمام اون انرژی و وقتی که واسه حماقت این‌دوتا گذاشته‌بودم و زهرا یه جوری رفتار می‌کرد که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده و هیچ‌‌خبری از هیچ عشق سرکشی نیست. انگار که از اول وجود خارجی نداشته. مدام صدای آدمای مختلف که می‌گفتن ولشون کن خودشون بالاخره بی‌خیالش می‌شنُ می‌شنیدم. تموم شد و تمام چیزی که می‌دونستم اتفاق میوفته خیلی زودتر از چیزی که فکرشُ می‌کردم اتفاق افتاد...

نظرات (3)
1396,10,26 ساعت 04:27 ب.ظ
کدوم زهرا؟ زهرای خودمون؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آره :'(
1396,10,23 ساعت 03:39 ق.ظ
بهم زدددددددددد؟؟؟؟؟
همینقدرررر ساده و مسخره؟؟
بهم زدددددد؟؟؟؟؟؟؟
دوس پسر بدون مقنعش!!!!!
الان میفهمم چرا بهم گفتى اگه میدونستم جیغ میزدم!!!!
واى...
دیگه از اتاق فائزه اومدى بیرون؟؟
بد خواب شدم شدییید
امتیاز: 0 0
پاسخ:
همه‌اش اوهوم...
1396,10,23 ساعت 02:46 ق.ظ
«دختری که تو بوق و کرنا کرده‌بود که می‌خواد با یه دختر ازدواج کنه»

این جمله درسته؟ یکیش نباید «پسر» باشه؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
متاسفانه جمله درسته...
به خاطر همین مخالف بودم...
یکی از دوستان ترنس بودن...
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد